|
شعر
|
شاید دریا دودل شده
که من به خشکی زده ام
روی قطعه ای اززمین
که جای مرا برای تو خالی کرده است...
سرفرازباشی: آرزو...
چیزی که زیر پوستم تیر می کشد
نامش زندگی است...
امل بن سعید رامز
به خیانت یک خیال فکرکرده ام:
که شکلهای عجیبی
به سرش میزد
ازمن فرکانس بگیرد
هی دراتفاقهای خیالی ات پخش شوم...
سنم را ببینی
میدوید ازچند سالگی
به صفرسالگی
درجنین سیگارهای تو
به معلولیت سرفه تبدیل شوم
تو آبادبمانی
من
بزرگ شوم
به حجم برگی که
شرط می بست باد را پشت گوش بیاندازد
با مکثی لابه لای
امواج فراری
از دهان هوایی
که نفس نمی داد
درچهاردیواری چهارطبقه های امروزی !!!
واگر سن خیال من روشود...
باید بلیط شوم
برای
غرورسینمایی قبیله ام
که سینه اش را برای امثال من چاق می کند
چاق نگه می دارد
وحتی مرگم را
به تیتراژ تعطیلی ها ی تقویمشان نمی افزایند...
امل بن سعید رامز
تف به این پاشنه ای که نمی چرخد
بروفق
چاقوهایی که نخورده اند مرا
روزی که
پای آرزوهای دم کرده
دردوچشمان زل زمستان
احضارشده بودم..
بوی پس دادن خاطره
ازمرداب شکلکهای لبهای تو
مدرن شدن زمین
آسمانی که دستش همیشه روست
وستاره اش را برایت پرتاب می کند
وتومرا برای نفس های
بی شعوراین فضا ...
تا روح شوم
فقط برای احضاردیگری
در رگهای خشک شدۀ
دسته چاقوهایی که کیک ها را می برند...
امل بن سعیدرامز
لیز خورده ام
ازتو
آبی ها را به من بسپار
ستاره هاــ دریا
منتظرم هستند
ماهی تو بودم
که دستانت...
حالا خرچنگها لایروبی می کند
بسترت را ازفسیل های بی شمار....
ماهی تو لیز می خورد
ومسیرش را
تا بعد ازهمیشه
گم می کنی...
عفت نظارت
دورباطل می زنم!!
روی همه خطوط قرمز؛
به من نمی آید؛
این پرهیز،
این گریز مضحک،
فرصت سرخی که روی خاک می افتد؛
شماره شناسنامه من است...
که بعدها
وجب به وجب
آرزو می کنید مرا
تا جسارت گریستن را
به یادتان بیاورم...
عفت نظارت
آخرین رویداد روزنامه هایی بودیم
که باطله شان را حتی
برچشمهای شیشه ایتان نچرخاندید
-ما شاعران-
-خبراعتصاب شاعران برای رسیدن به شعرهای خوب
تا اطلاع ثانوی-
وقارچ روییدند متشاعران سمی
مالای روزنامه ها
مچاله می شدیم...
عفت نظارت
هنوز درد می کند
مسیرترکش
درمنحنی مختل قلبم
این را
درخواب به مادرش گفت
درد می کند به اندازۀ تمام خمپاره ها
که می بارد بر مردم هر جا
به اندازۀ صندلی های سازمان ملل
ودروغهای سیاست
که هموطنم
هنوز گرسنه است
وآنجا که عاشق شدم
مردمش، تشنه
به اندازۀ ........
وسراسیمه
مادر ازخواب
تعبیر ابن سیرین
«شهید زنده است»
عفت نظارت
پاداش صبوری های من
پیامبری است
که شده ام
که می انگیزاند
برخودم
که چهل سال است
مغزم را به چرا برده ام..
گلو برچاقو
تا ذبح شوم
کنارنگاه کودن گوسفندهایی
که نمی فهمند
دارم خجسته می شوم...
عفت نظارت
چشمهایم
درخواب تو جامانده اند
ازدیدنت
به بیداری ام نمی آیند
با این صورت بی چشم
بند بازی می کنم صراط بخیل را
کفشهایت را به من بده
کنار این همه آتش
کنار آن همه گل
وعده گاه ما کدام است مگر؟
چشمهایم
ازنفس می افتند
ترا می شنوم
لحظۀ بکر ادامۀ من می شوی..
عفت نظارت
اینجاییم
کنارهم
دررفت وآمد پیوستۀ شبانه
زیرپوست هم که می رویم
دردهایمان ورم می کند
حالا سالهاست که
درآستانۀ بیست سالگی ام
مانده ام
خوابهایم جوان- لباس هایم جوان-
پیری ام جوان
وتو کنار این همه جوانی
پیر می شوی
بیا
امروزعید می شود
وشب
به گریه می نشینم
خاطرات صبح عیدی را
وشب
کنارخوابهایم- لباسهایم- پیری ام
وخاطراتم
یاسین ختم می کنی...
عفت نظارت
با مارهای برد دوشت
هم خوابه شده ای
پیچ درپیچ تنهاشان
لذت هوسناک مرگ مرا
دردهان ...
ابلیس
زیرپوستت تخم گذاری خویش را
آغاز می کند.
هم آستین دشمن دیرینه ام!
جوجه پرور ابلیس
تا مرزهای میرایی من
تا نباشد من
با مارهای گرسنۀ بردوشت...
عفت نظارت
برای بیان سرسختی تو هم که شود
شعررانگه می دارم
کوزه کوزه
به تمام سفالگرهای جهان می فروشم..
نه
هدیه می دهم..
تا ازسرانگشت حرفهای کودنت
به نقطه
سرخط برسی...
امل بن سعیدرامز
دریک روح تمرگیده،
تخمیر می شوم..
نه مثل تو،
که همیشه درمن آغازمی شویِِِ
حتی وقتی لعنتی صدایم می زنی...
امل بن سعیدرامز