|
شعر
|
هرچند هزار سال که نخواهی
برایت عمر می کنم
لابه لای سکوتی که نفس هاش
بوی دیوار می دهد
وجای دندانهای خنده ات روی بازوم
پنجره را برای همیشه باز نگه می دارد
تا تورا ازبالای ندیدنت دید بزنم
وبرای همیشه
تاهرچند وقت
که تو دیگر نخواهی
قراراست مزاحمت بمانم
احیانا این تو نیستی که درگلوی من
وق می زنی
نیکوتین است
که تکرارمی شود تا به خسوف سایه ات
به پشت تمام بامها تبعید شوم...
رد پای نزدیکی تورادور می کند
ازآنجایی که با هم شروع کردیم....
بن سعید رامز