|
شعر
|
هرچند هزار سال که نخواهی
برایت عمر می کنم
لابه لای سکوتی که نفس هاش
بوی دیوار می دهد
وجای دندانهای خنده ات روی بازوم
پنجره را برای همیشه باز نگه می دارد
تا تورا ازبالای ندیدنت دید بزنم
وبرای همیشه
تاهرچند وقت
که تو دیگر نخواهی
قراراست مزاحمت بمانم
احیانا این تو نیستی که درگلوی من
وق می زنی
نیکوتین است
که تکرارمی شود تا به خسوف سایه ات
به پشت تمام بامها تبعید شوم...
رد پای نزدیکی تورادور می کند
ازآنجایی که با هم شروع کردیم....
بن سعید رامز
دنیا
زنی با موهای دم اسبی
که مشکی نیست
روبرویم برای همیشه می ایستد
تا وقتی با او کنار بروم
ازخیال همه راحت ترم
وقتی زانوهایم را به او می سپارم
زنی با موهای دم اسبی
دهانم را لگام بسته است
که با نیت اصطبلی اش
رویایی یونجه ایی به حلقم بریزد..
شاید هم نعل به عمرم بسته است
که
نعره هاش را به سن وسال می کشم
و باز در چشمهایش از رو نمی روم
حرفی نیست
دلیلی هم نیست حرفی باشد
زنی با موهای دم اسبی
لبهای پهن ودستهای آویزان
خودش را بخش می کند
وصدا ندارد
دنیا...
بن سعید رامز
نسبتم را پیدا کرده ام
با چشمهایت
که فضای اتاقم را اشغال کرده اند
ومدام چراغ را خاموش می کنند
وصدای قیل وقال پلکهایت
جیغی است که به لایۀ حلزونی گوشم می کشی
حقیقت داری
البته حقیقت داری
با فضایی که خودت همیشه می خواستی
توی وزن من
با قدی که ازقدمهای تو
می کشیدم
خطی که به چشمهایم صفا می داد
نسبتم بود که تورا پیدا کرده بود
وتو با مردمکت مرا دور زدی
حالا باید ابتلایم را گم وگور کنم
لابه لای نسبتت را
که با من فراموش کرده ای...
امل بن سعید
دور
دور
دورمی زنم
با دستۀ کتری
وآبی که ازاعتراض به
صورتم لگد می زند
ونارسی نوشته های رسیده ام را
به دستگیره ها بمالم
تا بوی اش با بوی پیاز
مرا
زن را
یک زن شاعر را
به اجاق بسپارد
اجاقی که سرجایش تکان نمی خورد
تا دور بزنم
گیج بخورم
گیج بخورم
دوربزنم
با کابینتهایی
که پنجه هایشان را دررنگهای زشتشان
می کشند
تامن سلیقه ام را برای خودم نگه دارم
به درد می خورد
یک روزکه
نوشته های آشپزخانه ایم را
آویزان به گردن گندیدۀ خانه
به چاپ برسانم...
امل بن سعیدرامز
تاچنگیزنشده ام
بگذارید ملوان شوم
با لباسهای صورتی
وبالشتم را برای همیشه ازمن بگیرید
خواب درپوستهای بعدی ام جانمی گیرد
تمام جاده های دریا را برایتان
سرعقل بیاورم
باریزش من
لای این همه موج
قول می دهم
شما غرق نشوید
ولذت آبی را با این سیلی خودمانی
هضم کنم.
این لباسهای خواب چقدرچندش آورند...
می توانم
باورنکنید
می توانم
بالباس های صورتی
برای دل دریایی
اندازه یک خاطره
پیدایم شود...
امل بن سعیدرامز
صفحه سیاه
دستی که تصاویرشکسته
می کشد
ازحوصله هام
تا خوابی که
تعارفم می کند بیشتر
بمانم
به دقیقه های پیش برسم
جمع شان کنم لای
پنجره ای که باد می برد
تا رنگهای دیگر هم جان بگیرند
هذیان
به تصاویر بعدی کشیده نشود
دراین تعارف بمانم
قراراست کسی دخالت نکند
چرا
گاهی
صبحها دیر به دستمان می رسند...
امل بن سعید رامز
دریایی که
به رودخانه می ریزد
مثل چشمهای تو
بر تنهایی بی شمار من
لبهایت را جلوتربیاور
که فرصت گفتن
ازدست می رود
دوستت دارم
به همین سادگی..
عفت نظارت
برنمی گردد
زبان آدمیزاد را که نمی فهمد
این فیل سرسپرده
وماهی می شود
دراقیانوس نا آرام
به هندوستان یادش
رد رود سند را که می گیرد
تعمید می شود
با تقدس اندامش
وغرورهای بی پایانش
...
عفت نظارت
موهایش را زیر روسری من
چال می کند
زنی که
هرسایۀ من است
و به دریا می زند هرروز
یکی ازدلهایش را
برای جن های دریایی
که آدم نمی شوند
مثل من
زیبایی اش را
غرق می کند
زیر روسری من
زنی که
هزارسال است
همسایۀ من است و
هم سایۀ من...
عفت نظارت
پیاده رو ها را
احیانا برای دروغ های تو ساخته بودند...
که با چشمهایت درست رفتارنکردی
وتوی هر لیوان بلور قدم زدی
تصویر من ته بود...
وحالا هرروزباید یادت بیاورم
دهانت را دریادم فرو کنی
که
پیاده روها جای مناسبی برای شروع
نیستند
آب های زیادی هم پاک
روی دستهای لیوان
پیاده روها همیشه برای رفتن نبودند...
یا شاید
جای من و چشمهایم اشتباه خلق شده است؟!!
وپل را
نمی دانم
شاید
برای چه
ساخته اند.؟
که من اجبار می کشم
دستهای این خیابان را تا
دستهایم
که پشت این پل ماندند و
تو
توی نقشۀ پیاده روها دست داشتی...
امل بن سعیدرامز
فکر می کنید
چه مشکل خوبی داشته اند؟
آنها چند نفر
که پاهایشان
لای صندلی های
چهارنفره
هشت نفره
...نفره
... نفره
به هم آنقدر می پیچد که
ازتعداد فکرهای ناجور ما بیشتر می شوند
وروی ثانیه ها لیز می خورند تا
چشمهایشان به دهانهایشان هیز شود
که یک روزاضافه تر
فکر کنند
چه مشکل خوبی داشته اند
ودست به صندلی ها می کشم
ومی فهمم که باید
یک صندلی
بیآورم
مشکلی
راه بیاندازم
توی جریان تیک تاک هام
که جارمی زند
یک صندلی...
امل بن سعیدرامز
وشوردیوارهای شهر را ببین
که قدمی کشند
روی هرچند طبقه ای که
پول قد می کشد...
امل...
کپک می زندحرفهایم
دردهلیزهای ذهنم
تا به ارتفاع نفرین اساطیری
سقوط می کنند
حرفهایم به اوج نمی رسند
آیا اوزیروس را به یادتان نمی آورم؟
تکرار دشنام خدایان است
روی دیگر من...
عفت نظارت
نه
باید بامن ناهار بخوری
دلم می خواهد
باید امروز ظهرشود
وبامن ناهار بخوری
هیچ چیز بعد ازناهار به من مربوط نیست
دستهایت را به سطرهای من نزن
همه چیز عادی است
جیبهای مغزجهنمی ات را از"می آیم نمی آیم"
خالی کن
گم شو
لابه لای
جیبهایم که پرازاختیاراست
وهول نمی شوم
سعی می کنم
تا تو با من ناهار بخوری
ساق های دست عقربه ها را می شکنم
وبزرگترین ودورترین پای ساعت ها را
ازساعتها بیرون می کشم
تا تودرناهار خوردن بمانی
آنوقت
من نبودم که روبرویت هستم!
با تو نماندم
رفته بودم ساعتها را ازکار بیاندازم...
امل بن سعیدرامز
ابرها شکل سگ گرفته اند
سگ می بارد
وخیابانها
فرو رفته درسگهای رنگارنگ
خودم را پیدا نمی کنم
شبیه همه شان شده ام
-: استخوانی و دم جنبانی
آسمان هم بیکاری اش گرفته
با این سگ باران شلاقی اش
سقوط می کنم درباتلاق تن هاشان
سقوط
تا آستانۀ گرسنگی شان...
عفت نظارت
اینجا سرداست آتش بیارید
من درکویرم، باران ببارید
یک باغ خشکم پامال آفت
روبه زوالم بذری بکارید
درکثرت خود؛ مروارید بودید
<حتی مقابر> را می شمارید*
اینها جنازه؛ من شورنابم
اما شما دل برگور دارید
اندیشۀ مرگ در قلبهاتان
وقتی به پوچی سر می سپارید
من درد دارم یعنی که هستم
منرا به دردم وا می گذارید
درانجماد نسل شمایم
اینجا چه سرداست آتش بیارید
*اشاره ای ازسوره تکاثر
عفت نظارت
حلقه ای که
حلق آویزم می کند
روی بند بند انگشتهایم
پله ای می شود
فقط روبه پایین
که سقوط بدهد
حتی تصعید روحم را
حس لامصبی است
حلقه ای که
مار می شود
روی دستهایم
و
چنبره می زند.
عفت نظارت
برای حلق آویز شدنم..
ماهیها مدتهاست
حرفهایشان حباب شده است
اتفاقا من هم گاهی به آب می زنم...
امل بن سعیدرامز
شاید دریا دودل شده
که من به خشکی زده ام
روی قطعه ای اززمین
که جای مرا برای تو خالی کرده است...
سرفرازباشی: آرزو...
چیزی که زیر پوستم تیر می کشد
نامش زندگی است...
امل بن سعید رامز
به خیانت یک خیال فکرکرده ام:
که شکلهای عجیبی
به سرش میزد
ازمن فرکانس بگیرد
هی دراتفاقهای خیالی ات پخش شوم...
سنم را ببینی
میدوید ازچند سالگی
به صفرسالگی
درجنین سیگارهای تو
به معلولیت سرفه تبدیل شوم
تو آبادبمانی
من
بزرگ شوم
به حجم برگی که
شرط می بست باد را پشت گوش بیاندازد
با مکثی لابه لای
امواج فراری
از دهان هوایی
که نفس نمی داد
درچهاردیواری چهارطبقه های امروزی !!!
واگر سن خیال من روشود...
باید بلیط شوم
برای
غرورسینمایی قبیله ام
که سینه اش را برای امثال من چاق می کند
چاق نگه می دارد
وحتی مرگم را
به تیتراژ تعطیلی ها ی تقویمشان نمی افزایند...
امل بن سعید رامز
تف به این پاشنه ای که نمی چرخد
بروفق
چاقوهایی که نخورده اند مرا
روزی که
پای آرزوهای دم کرده
دردوچشمان زل زمستان
احضارشده بودم..
بوی پس دادن خاطره
ازمرداب شکلکهای لبهای تو
مدرن شدن زمین
آسمانی که دستش همیشه روست
وستاره اش را برایت پرتاب می کند
وتومرا برای نفس های
بی شعوراین فضا ...
تا روح شوم
فقط برای احضاردیگری
در رگهای خشک شدۀ
دسته چاقوهایی که کیک ها را می برند...
امل بن سعیدرامز
لیز خورده ام
ازتو
آبی ها را به من بسپار
ستاره هاــ دریا
منتظرم هستند
ماهی تو بودم
که دستانت...
حالا خرچنگها لایروبی می کند
بسترت را ازفسیل های بی شمار....
ماهی تو لیز می خورد
ومسیرش را
تا بعد ازهمیشه
گم می کنی...
عفت نظارت
دورباطل می زنم!!
روی همه خطوط قرمز؛
به من نمی آید؛
این پرهیز،
این گریز مضحک،
فرصت سرخی که روی خاک می افتد؛
شماره شناسنامه من است...
که بعدها
وجب به وجب
آرزو می کنید مرا
تا جسارت گریستن را
به یادتان بیاورم...
عفت نظارت
آخرین رویداد روزنامه هایی بودیم
که باطله شان را حتی
برچشمهای شیشه ایتان نچرخاندید
-ما شاعران-
-خبراعتصاب شاعران برای رسیدن به شعرهای خوب
تا اطلاع ثانوی-
وقارچ روییدند متشاعران سمی
مالای روزنامه ها
مچاله می شدیم...
عفت نظارت
هنوز درد می کند
مسیرترکش
درمنحنی مختل قلبم
این را
درخواب به مادرش گفت
درد می کند به اندازۀ تمام خمپاره ها
که می بارد بر مردم هر جا
به اندازۀ صندلی های سازمان ملل
ودروغهای سیاست
که هموطنم
هنوز گرسنه است
وآنجا که عاشق شدم
مردمش، تشنه
به اندازۀ ........
وسراسیمه
مادر ازخواب
تعبیر ابن سیرین
«شهید زنده است»
عفت نظارت
پاداش صبوری های من
پیامبری است
که شده ام
که می انگیزاند
برخودم
که چهل سال است
مغزم را به چرا برده ام..
گلو برچاقو
تا ذبح شوم
کنارنگاه کودن گوسفندهایی
که نمی فهمند
دارم خجسته می شوم...
عفت نظارت
چشمهایم
درخواب تو جامانده اند
ازدیدنت
به بیداری ام نمی آیند
با این صورت بی چشم
بند بازی می کنم صراط بخیل را
کفشهایت را به من بده
کنار این همه آتش
کنار آن همه گل
وعده گاه ما کدام است مگر؟
چشمهایم
ازنفس می افتند
ترا می شنوم
لحظۀ بکر ادامۀ من می شوی..
عفت نظارت
اینجاییم
کنارهم
دررفت وآمد پیوستۀ شبانه
زیرپوست هم که می رویم
دردهایمان ورم می کند
حالا سالهاست که
درآستانۀ بیست سالگی ام
مانده ام
خوابهایم جوان- لباس هایم جوان-
پیری ام جوان
وتو کنار این همه جوانی
پیر می شوی
بیا
امروزعید می شود
وشب
به گریه می نشینم
خاطرات صبح عیدی را
وشب
کنارخوابهایم- لباسهایم- پیری ام
وخاطراتم
یاسین ختم می کنی...
عفت نظارت
با مارهای برد دوشت
هم خوابه شده ای
پیچ درپیچ تنهاشان
لذت هوسناک مرگ مرا
دردهان ...
ابلیس
زیرپوستت تخم گذاری خویش را
آغاز می کند.
هم آستین دشمن دیرینه ام!
جوجه پرور ابلیس
تا مرزهای میرایی من
تا نباشد من
با مارهای گرسنۀ بردوشت...
عفت نظارت