تبليغاتX
Fanooss - ناهار
شعر

 

 

 

 

نه

باید بامن ناهار بخوری

دلم می خواهد

باید امروز ظهرشود

وبامن ناهار بخوری

هیچ چیز بعد ازناهار به من مربوط نیست

دستهایت  را به سطرهای من نزن

همه چیز عادی است

جیبهای مغزجهنمی ات را از"می آیم  نمی آیم"

 خالی کن

گم شو

لابه لای

جیبهایم که پرازاختیاراست

وهول نمی شوم

سعی می کنم

تا تو با من ناهار بخوری

 

ساق های دست عقربه ها را می شکنم

وبزرگترین ودورترین پای  ساعت ها را

ازساعتها بیرون می کشم

 

تا تودرناهار خوردن بمانی

آنوقت

من نبودم که روبرویت هستم!

 

با تو نماندم

رفته بودم  ساعتها را ازکار بیاندازم...

 

امل بن سعیدرامز

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:24  توسط امل بن سعید رامز   |