|
شعر
|
دور
دور
دورمی زنم
با دستۀ کتری
وآبی که ازاعتراض به
صورتم لگد می زند
ونارسی نوشته های رسیده ام را
به دستگیره ها بمالم
تا بوی اش با بوی پیاز
مرا
زن را
یک زن شاعر را
به اجاق بسپارد
اجاقی که سرجایش تکان نمی خورد
تا دور بزنم
گیج بخورم
گیج بخورم
دوربزنم
با کابینتهایی
که پنجه هایشان را دررنگهای زشتشان
می کشند
تامن سلیقه ام را برای خودم نگه دارم
به درد می خورد
یک روزکه
نوشته های آشپزخانه ایم را
آویزان به گردن گندیدۀ خانه
به چاپ برسانم...
امل بن سعیدرامز